امروز میخوام راجع به اولین روز مدرسه براتون بنویسم اولین روزی که فهمیدم دیگه از خواب شیرین صبح خبری نیست و باید هفت صبح بیدار بشم و برم مدرسه ....
مدرسه این اسم برام آشنا بود چون قبلا خیلی درباه اون صحبت میشد همش به من میگفتند مدرسه جای خوبی تو باید بری درس بخونی تا دکتر بشی خلاصه اولین روز مدرسه رسید و منو داداش رفتیم مدرسه اونجا محمد رو دیدم و تقی و خواهرم که کلاس سوم همون مدرسه بود چون روستا ما و روستاهای اطراف زیاد بزرگ نبودند بنابراین کلاس دخترها و پسرها یکی بود. خلاصه متوجه شدیم که باید توی صف بایستیم و برای اولین بار معنی صف رو فهمیدیم خلاصه بعد از کلی ایستادن توی صف و توضیحات ناظم و رئیس مدرسه آقای سیاهکلایی رفتیم سر کلاس و بالاخره کلاس رو هم دیدیم و با واژه مبصر هم آشنا شدیم مبصر کلاس ما علی لنگوری از روستای نوکلا بود و دومین سالی بود که کلاس اول رو تجربه میکرد چون سال قبل به خاطر املا رفوزه شده بود فهمیدیم که هرکی شیطونی کنه و سرو صدا کنه و یا با بغل دستیش حرف بزنه مبصر هم اسمش رو پای تخته مینویسه و وقتی که معلم بیاد یه تنبیهی برای کسی که شلوغ کرده در نظر میگیره که معمولاْ از نوع تنبیه بدنی با ترکه درخت انار بود که بابای مدرسه تهیه میکرد خلاصه بگذریم بعد از مدت ۵ یا ۶ دقیقه خانوم معلم اومد سر کلاس. یه خانوم با چهره دلنشین و مهربون که با همه به مهربونی صحبت میکرد و اصلاْ هم به اسمای پای تخته کاری نداشت و فقط پاکشون میکرد خودش رو معرفی کرد من فاطمه زهرا اکبری معلم کلاس اولتون هستم خلاصه بگذریم بعد مدتی که تقریباً نیم ساعت میشد زنگ مدرسه به صدا در اومد و معلم از کلاس خارج شد و ما هم خوشحال بدون توجه به داد و فریاد های مبصر کلاسمون به سمت در خروجی حیاط مدرسه دویدیم که بابای مدرسه جلومون سبز شد و گفت کجا؟ برگردین سر کلاستون این تازه تک زنگ بود فقط میتونین از مبصر اجازه بگیرین و برین آب بخورین یا از سرویس بهداشتی استفاده کنین خلاصه این بود خاطره اولین روز کلاسمون در دبستان عصر دانش روستای بی بی کلا که الان به خاطر مهاجرت ساکنین به شهر های اطراف تعطیل شده .
در همین جا یادی میکنم از دوست خوب دوران دبستان و راهنمایی ام محمد امیری عزیر که تقریباً یک سال و نیم قبل بر اثر ثانحه رانندگی از دست دادم و برای شادی روحش صلوات میفرستم یادش همیشه سبز .....













